شعر كهن / منطق الطیر - عطار نیشابوری - عطار - مجمعی كردند مرغان جهان / عطار نیشابوری


مجمعی كردند مرغان جهان
آن چه بودند آشكارا و نهان

جمله گفتند: «این زمان در روزگار
نیست خالی هیچ شهر از شهریار

یكدیگر را شاید ار یاری كنیم
پادشاهی را طلب كاری كنیم»

پس همه با جایگاهی می آمدند
سر به سر جویای شاهی آمدند

هد هد آشفته دل پر انتظار
در میان جمع آمد بی قرار

گفت: «ای مرغان منم بی هیچ ریب
هم برید1 حضرت2 و هم پیك غیب

پادشاه خویش را دانسته ام
چون روم تنها چو نتوانسته ام

لیك با من گر شما همره شوید
محرم آن شاه و آن درگه شوید

هست ما را پادشاهی بی خلاف
در پس كوهی كه هست آن كوه قاف3

نام او سیمرغ4 سلطان طیور
او به ما نزدیك و ما زو دور دور

در حریم5 عزت است آرام او
نیست حد هر زبانی نام او

صد هزاران پرده دارد بیشتر
هم ز نور و هم ز ظلمت پیش تر

هیچ دانایی كمال او ندید
هیچ بینایی جمال او ندید

بس كه خشكی بس كه دریا بر ره است
تا نپنداری كه راهی كوته است

شیرمردی باید این ره را شگرف
ز آنكه ره دور است و دریا ژرف ژرف،

جمله ی مرغان شدند آن جایگاه
بی قراری از عزت آن پادشاه

شوق او در جان ایشان كار كرد
هر یكی بی صبری بسیار كرد

عزم ره كردند و در پیش آمدند
عاشق او، دشمن خویش آمدند

لیك چون بس ره دراز و دور بود
هر كسی از رفتنش رنجور بود

گرچه ره را بود هر یك كارساز
هر یكی عذری دگر گفتند باز

جمله ی مرغان چو بشنیدند حال
سر به سر كردند از هدهد سؤال

كه:«ای سبق برده6 زما در رهبری
ختم كرده بهتری و مهتری

ما همه مشتی ضعیف و ناتوان
بی پر و بال و نه تن نه توان

كی رسیم آخر به سیمرغ رفیع
گر رسد از ما كسی باشد بدیع»

هدهد آن گه گفت: «ای بی حاصلان
عشق كی نیكو بود از بد دلان

ای گدایان چند از این بی حاصلی
راست ناید عاشقی و بد دلی

تو بدان كان گه كه سیمرغ از نقاب
آشكارا كرد رخ چون آفتاب

سایه ی خود كرد بر عالم نثار
گشت چندین مرغ هر دم آشكار

صورت مرغان عالم سر به سر
سایه ی اوست این بدان ای بی خبر

دیده ی سیمرغ بین، گر نیستت
دل چو آیینه منور نیستت

چون همه مرغان شنودند این سخن
نیك پی بردند اسرار كهن

جمله با سیمرغ نسبت یافتند
لاجرم در سیر رغبت یافتند

زین سخن یكسر به ره باز آمدند
جمله هم درد و هم آواز آمدند

زو بپرسیدند: «ای استاد كار
چون دهیم آخر در این ره دادكار؟

زان كه نبود در چنین علمی مقام
از ضعیفان این روش هرگز تمام»

هدهد رهبر چنین گفت آن زمان
كه: «آن كه عاشق شد نیندیشد ز جان

چون دل تو دشمن جان آمده ست
جان برافشان ره به پایان آمده ست

عشق را با كفر و با ایمان چه كار
عاشقان را لحظه ای با جان چه كار

عاشق آتش بر همه خرمن زند
اره بر فرقش نهند او تن زند7

درد و خون دل بباید عشق را
قصه ای مشكل باید عشق را»

چون شنودند این سخن مرغان همه
آن زمان گفتند ترك جان همه

برد سیمرغ از دل ایشان قرار
عشق در جانان یكی شد صد هزار

عزم ره كردند عزمی بس درست
ره سپردن را باستادند چست

جمله گفتند: «این زمان مارا به نقد8
پیشوایی باید اندر حل عقد9

قرعه افكندند بس لایق فتاد
قرعه شان بر هدهد عاشق فتاد

جمله او را رهبر خود ساختند
گر همی فرمود سر می باختند

هدهد هادی چو آمد پهلوان
تاج بر فرقش نهادند آن زمان

صد هزاران مرغ در راه آمدند
سایه دان ماهی و ماه آمدند

چون پدید آمد سر وادی ز راه
النفیر10 از آن نفیر بر شد به ماه

هیبتی زان راه بر جان اوفتاد
آتشی در جان ایشان اوفتاد

جمله ی مرغان ز هول و بیم راه
بال و پر پُرخون برآوردند آه

راه می دیدند پایان ناپدید
درد می دیدند درمان ناپدید

و آن همه مرغان همه آن جایگاه
سر نهادند از سر حسرت به راه

سال ها رفتند در شیب و فراز
صرف شد در راهشان عمری دراز

آخر الامر از میان آن سپاه
كم كسی ره برد تا آن پیشگاه

باز بعضی بر سر كوه بلند
تشنه جان دادند در گرم11 و گزند

باز بعضی در بیابان را زتف آفتاب
گشت پرها سوخته دل ها كباب

باز بعضی در بیابان خشك لب
تشنه در گرما بمردند از تعب12

باز بعضی ز آرزوی دانه ای
خویش را كشتند چون دیوانه ای

باز بعضی سخت رنجور آمدند
باز پس ماندند و مهجور آمدند

باز بعضی از عجایب های13 راه
باز استادند هم بر جایگاه

باز بعضی در تماشای طرب
تن فرو دادند فارغ از طلب

عاقبت از صد هزاران تا یكی
بیش نرسیدند آن جا ز اندكی

عالمی بر مرغ می بردند راه
بیش نرسیدند سی آن جایگاه

سی تن بی بال و پر، رنجور و مست14
دل شكسته جان شده، تن نادرست

حضرتی دیدند بی وصف و صفت
برتر از ادراك عقل و معرفت

رقعه یی15 بنهاد پیش آن همه
گفت: «برخوانید تا پایان همه»

چون نگه كردند آن سی مرغ زار
در خط آن رقعه ی پر اعتبار16

هر چه ایشان كرده بودند آن همه
بود كرده نقش تا پایان همه

كرده و ناكرده ی دیرینه شان
پاك گشت و محو گشت از سینه شان

چون نگه كردند آن سی مرغ زود
بی شك آن سیمرغ آن سی مرغ بود

خویش را دیدند سی مرغ تمام
بود خود سیمرغ سی مرغ تمام

چون به سوی سیمرغ كردندی نگاه
بود این سیمرغ این كاین جایگاه

ور به سوی خویش كردندی نظر
بود این سیمرغ ایشان آن دگر

ور نظر در هر دو كردندی به هم
هر دو یك سیمرغ بودی بیش و كم

بود این یك و آن یك بود این
در همه عالم كسی نشنود این

آن همه غرق تحیر ماندند
بی تفكر و ز تفكر ماندند17

چون ندانستند هیچ از هیچ حال
بی زفان كردند از حضرت سؤال

كشف این سر قوی درخواستنند
حال مایی و تویی درخواستند

بی زفان آمد از آن حضرت خطاب
كاینه است این حضرت چون آفتاب

هر كه آید خویشتن بیند در او
جان و تن هم جان و تن بیند در او

محو او گشتند آخر بر دوام
سایه در خورسید گم شد و السلام

لاجرم این جا سخن كوتاه شد
رهرو و رهبر نماند و راه شد



پانوشت:
1- برید: قاصد، نامه بر، پیك
2- حضرت: درگاه، پیشگاه، در این جا درگاه حق تعالی.
3- قاف: نام كوهی افسانه ای، قدما خیال می كردند كه تمام خشكی های زمین به كوهی عظیم منتهی می شود كه آن را قاف می نامیدند و تصور می كردند كه این كوه گرداگرد خشكی كشیده شده است. قاف در اصطلاح عرفا، عالم كبریا و بی نیازی است
4- سیمرغ: عنقا، نام مرغی افسانه ای است
5- حریم: آن چه از پیرامون خانه و عمارت كه بدان متعلق باشد مكانی كه حمایت و دفاع از آن واجب باشد.، مكان امن .
6- سبق: پیش بردن است در تاختن و تیر انداختن. سبق بردن: پیشی گرفتن در مسابقه.
7- تن زدن: خاموش شدن، سكوت كردن.
8- به نقد: فعلاً، حالا
9- حل و عقد: گشادن و بستن، انجام دادن امور.
10- نفیر: فریاد، ناله
11- گرم: غم و اندوه، زحمت سخت، گرفتگی دل، دلگیری.
12- تعب: خستگی، سختی، مشقت.
13- عجایب ها: جمع عجیبه، قدما گاهی جمع های مكسر را با علامت های جمع فارسی دوباره جمع می بسته اند.
14- مُست" گله و شكایت، غم . اندوه.
15- رقعه: كاغذی كه روی آن نویسند، مكتوب.
16- اعتبار: پند گرفتن، عبرت گرفتن، ارزش.
17- ماندن: خسته شدن، باز ماندن، عاجز شدن.




http://www.persian-language.org/literature-poem-fulltext-228.html